تبليغاتX
نبض شب

نبض شب

من و تو حق داريم...در شب اين جنبش...نبض آدم باشيم

رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

 

 

چیزهای کوچک، مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی،

 آن لحظه­ ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت­هاش به

 دست­هایت یک فشار کوچک می­دهد… چیزی شبیه یک بوسه مثلا.

راننده تاکسی­ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی

 بلند می­گوید: روز خوبی داشته­ باشی دخترم.

آدم­هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می­ شوی،

 دستپاچه رو برنمی­گردانند، لبخند می­زنند و هنوز نگاهت می­کنند.

آدم­هایی که حواسشان به بچه­ های خسته­ ی توی مترو هست،

بهشان جا می­دهند، گاهی بغلشان می­کنند.

آن­هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن،

دست را رد نمی­کنند. هر چه باشد با لبخند می­گیرند و یادشان نمی­رود

 همیشه چند متر جلوتر سطلی هست،

سطل هم نبود کاغذ را می­شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

دوست­هایی که بدون مناسبت کادو می­ خرند،

 مثلا می­گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود…

 یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی…

آدم­هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می­خرند

و با گل می­روند خانه.

آدم­های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی­رود

گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،

 آدم های اس ام اس­ های پرمهر بی ­بهانه،

 حتی اگر با آن­ها بدخلقی و بی­حوصلگی کرده­ باشی. 

آدم­هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می­زنند که

 مثلا تو را می­ خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط­ هایی می­نویسند

 که یعنی هستند کسانی که غم هیچ­کس را تاب نمی­آوردند.

آدم­هایی که حواسشان به گربه­ ها هست، به پرنده ­ها هست.

آدم­هایی که اگر توی کلاس تازه ­وارد باشی،

زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می­کنند که غریبگی نکنی.

آدم­هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی­ کنند،

 توی پیاده­ رو بستنی چوبی لیس می­زنند و روی جدول لی لی می­کنند.

همین آدم­های چیزهای کوچکی که دنیا را جای بهتری می­کنند برای زندگی کردن…

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 9:41 AM  توسط فرزانه  | 

یه پست متفاوت...!!!

در میانه ی صحرا ایستاده بود و به پهنه ی افق نگاه می کرد.

خورشید ، مغرور و با چهره ای غمگین نظاره گر مرد بود.

چند لکه ابر در گوشه ای از آسمان سرگرم بازی بودند وبادهم

در گوشه ای آرام گرفته بود.به ناگاه غریو خورشید برخواست:"ابرک!!!"

ابربچه ای به سرعت از میان جمع ابرها جدا شد و پیش رفت ؛

خورشید اشاره ای به مرد کرد وگفت : "میشناسیش؟"

ابربچه با صدایی لرزان جواب داد :"نه"

خورشید باردیگر چشم به مرد دوخت.

ابربچه به خودش جرات داد و پرسید:"سرورم!!!خطایی انجام داده؟"

خورشید فریاد زد:" نمی بینی؟آن مرد را نمی بینی؟تمام صحرا را

مثل جهنم کرده ام و او جتی عرقش را از چهره اش پاک نمی کند

نمی بینی؟از سپیده دم تا الان تمام نیزه های خودم را بر او کوفته ام

اما او باز بدون تغییر ایستاده است ؛

مرا وقدرت مرا به تمسخر گرفته است ؛مرا به خشم آورده."

خورشید باردیگر نگاهی سرشار از خشم به مرد کرد وبانگ

برداشت :"باد ،باد کجایی؟"

باد به سرعت پیش آمد و سرفرود آورد .خورشید خطاب به او

گفت :"تمامی سپاهت را جمع کن وبراین مرد بتاز . یا سر مغرورش

را فرود آور یا دیگر برنگرد."

باد مطیعانه بار دیگر سر فرود آورد.باد از سپاه خود سان می دید.

بعد از مدتی فریاد زد:"آن مرد را می بینید؟او سرور ما را به خشم

آورده ،خردش کنید!!!" با غریو باد حمله آغاز شد.

صحرا مثل شب قیر گون شد...

غروب نزدیک می شد و خورشید آماده ی رفتن به نیمکره ی دیگر

شده بود اما شوق دیدار قامت درشکسته ی مرد کماکان مانع

عزیمتش می شد. کم کم از دور گرد وغباری دیده شد،

نزدیک ونزدیکتر شد و در یک آن جهان پیش چشمان خورشید

تیره و تار شد. این باد بود که باز می گشت. زخم خورده ،

پریشان و... در انتهای وسعت دید، مرد کماکان ایستاده بود.

خورشید برای آخرین بار در چهره ی مرد که از او شکست خورده

بود نگریست. جوان بود. باچشمانی به رنگ شب و نگاهی به

چشم مرگ که تنها یک حرف در نگاهش بود :

" مرا تا مرگ گامی بیشتر فاصله نیست ، با من مستیز."

وبه ناگاه حقایق برایش روشن شد.

او از مصافی سخت بازگسته بود ، از مصافی جان فرسا،

از مصاف تبدیل ما به من ، از مصاف تنها شدن .

مرد تنها بود .

Voices  tell me, I should carry on

But I am swimming in an ocean all alone

*********************************************************************

سلام دوستای گلم

ممنون که تو این مدت انقدر نسبت به من و وبلاگم لطف داشتید و سر زدید

ولی شرمنده که نتونستم وفعلا هم نمی تونم که بهتون سر بزنم

سعی می کنم در اسرع وقت جبران کنم

این پست کار کسیه که من خیلی دوسش دارم و واسم ارزش زیادی

داره ..من فکر می کنم که توی این پست حرفهای زیادی هست

امیدوارم اون که باید درک کنه ، درک کنه.

راستی دوستون دارم خیلی زیاد 

+ نوشته شده در  جمعه 6 اسفند1389ساعت 0:3 AM  توسط فرزانه  | 

جالب!!!!!

شاعر زن میگه :
به نام خدایی که زن آفرید
حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از گل
و بعداً مرا از خشت آفرید!
برای من انواع گیسو و موی
برای تو قدری چمن آفرید!
مرا شکل طاووس کرد و تو را
شبیه بز و کرگدن آفرید!
به نام خدایی که اعجاز کرد
مرا مثل آهو ختن آفرید
تو را روز اول به همراه من
رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف
مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما
بلندگو به جای دهن آفرید!
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
مرا خانه داری خفن! آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
شراره، پری، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر
براد پیت من را حَسَنْ آفرید!
برایم لباس عروسی کشید
و عمری مرا در کفن آفرید
 
 
 

پاسخ شاعر مرد:
 
به ‌نام خداوند مردآفرین
که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد
چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید
و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد
مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت
ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم
تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست
نه کار پزشک و پروتز، همین!
نداده مرا عشوه و مکر و ناز
نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید
جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد
به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت
و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک
من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود
که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر
و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشت
نشسته مداوم تو را در کمین!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 10:55 PM  توسط فرزانه  | 

اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .


پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد

و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :

 جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم

در جهنم در گفتگو و بحث است و

 جهنميان را هدايت مي كند و...

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود

اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن

 كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي

 خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.


---------------------------------------------------------------------------
مرد کور


روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته

و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود

 روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت

نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و

بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت

و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.

عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه

و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت

و خواست اگر او همان کسی است

که ان تابلو را نوشته بگوید ،

که بر روی ان چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

 ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید

استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید

بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید

 هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.


حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش

و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید


************************************************


هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود،

پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد

و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى

سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد،

 تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد.

 بعد پرسيد:


- بستنى خالى چند است؟


خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود

و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن

ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:

- ٣٥ سنت

- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:

- براى من يک بستنى بياوريد.


خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب

را نيز روى ميز گذاشت و رفت.

پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت

و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت،

گريه‌اش گرفت.

پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى،

١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست ب

ستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى

انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند،

اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود....

  


 

خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.

زرتشت



+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 7:50 PM  توسط فرزانه 

تجاوز گروهی به یک دختر 18 ساله در ملا عام!!!!!!

یک دختر 18 ساله پاکستانی بدستور دادگاه قبیله ای در شهر مروالا

در پاکستان مورد تجاوز گروهی قرار گرفت. این جرم در حالی

اتفاق می افتاد که حدود یک هزار نفر از مردم شهر و

در مقدمه آنان پدر آن دختر نظاره گر آن بودند.


به گزارش سرویس بین الملل «فردا» به نقل از خبرگزاری سما

 یک دختر 18 ساله در پاکستان به دستور یک دادگاه قبیله ای

 وابسته به قبیله "ماسوتی"

در ملأ عام مورد تجاوز گروهی قرار گرفت.

طبق این گزارش برادر این دختر، نوجوانی 11 ساله و

از قبیله گوجار با دختری از قبله ماسوتی که از لحاظ اجتماعی بالاتر

 ازقبیله او بود رابطه برقرار کرده

 و مردم شهر آنان را در حال قدم زدن در شهر مشاهده کرده بودند.

دادگاه قبیله ای وابسته به قبیله ماسوتی برای انتقام از این کار نوجوان

 طبق قواعد عرفی حاکم در پاکستان دستور داد که باید

 خواهر آن پسر 11 ساله در میان عموم مردم شهر و حضور پدر آن دختر مور

د تجاوز گروهی مردان قبیله قرار گیرد تا به این طریق

اعتبار و شرف خود را در جامعه برگردانند.

در این تجاوز 4 مرد به انتخاب دادگاه شرکت کرده بودند و

 در حالی که دختر و پدر با گریه از آنان درخواست بخشش

می کردند با حضور بیش از یک هزار نفر از مردم شهر و

 جلوی دیدگان پدر به دختر 18 ساله تجاوز شد.


گفتنی است که این شیوه طبق عرف برخی قبایل پاکستان

حق عرفی و قانونی افراد برای ستاندن شرف و

حیثیت خود در جامعه است. طبق گزارش سازمان حقوق بشر

 سالیانه دهها جرم اینچنینی در جامعه پاکستان اعمال می شود

 که دولت و نیروهای امنیتی با وجود اطلاع قبلی در صدد

 منع اعمال آنها نیستند.


با پوزش از جمع

ای تو روح اون دادگاه ٫ ای تو روح اون قاضی ٫ ای تو روح اون حیثت و شرفی که اینطوری بخواین پس بگیرید

ای لعنت به این دنیای کثیفی که شماهای نکبت توشید

چی بگم آخه دیگه؟

اینم شد خبر...چه حالی ازم گرفت!!!

گفتم حال شما رو هم بگیره

ای تو روح اون حیثتتون...شما ها کدوم گوری بود که سیل به اون عظیمی با خودش نبرد؟

ای نسلتون از زمین برداشته بشه ایشالا

من دیگه کم آوردم بقیه ش رو شما بگید..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 1:57 AM  توسط فرزانه  |